عید آمد

 

زکوی یارمی آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده ای داری خدارا صرف عشرت کن

که قارون را غلط ها داد سودای زر اندوزی

طریق کام بخشی چیست ؟ترک جان خود گفتن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

مئی دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویبار ازچیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان است این اگر سازی وگر سوزی

به عجب علم نتوان شد زاسباب طرب محروم

بیاور می که جاهل را سبکتر میرسد روزی

سخن در پرده میگوئی زخود چون غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

به بستان رو که از بلبل رموز عشق گیری یاد

به مجلس آ که از حافظ غزل گفتن بیاموزی

نوروز برهمگان پیروزباد

کاش قذافی فارسی بلد بود

دیکتاتورها به نظر میرسد فقط یک مشکل عمده دارند و آن این است که درس نمیگیرند.چرا قذافی از صدام درس نگرفت؟و صدام از دیکتاتورهای پیشین نیاموخت؟از آنزمان که قذافی منشور سازمان ملل را در همان مجمع دور انداخت مدت زیادی نگذشته است.وحالا در لیبی با آنهمه وسعت جغرافیائی جائی برای پنهان شدن میطلبد.بهتر است در کتاب سبزش آنجا را بجوید شاید باشد .از اینها بگذریم .کاش قذافی فارسی میدانست تا این شعر ملک الشعرای بهار را برایش میفرستادم که بخواند.

بهار میگفت:

سیل خون آلود اشکم بی خبر گیرد تو را

خون مردم  آخر ای بیدادگر گیرد تو را

ای شکر لب آب چشمم نیک در یابد تو را

وی قصب پوش آتش دل زود درگیرد تو را

ور گریزی زین دو طوفان چون پری بر آسمان

بر فراز آسمان آه سحر گیرد تو را

با خبر کردم تو را خون ضعیفان را مریز

زانکه خون بی گناهان بی خبر گیرد تو را

نفرت مردم به مانند سگ درنده است

گر تو از پیشش گریزی زودتر گیرد تو را

کن حذر زان دم که دست عاشق دلمرده ای

 همچو قاتل در میان رهگذر گیرد تو را

ای خدنگ غمزه جانان زتنهائی منال

مرغ دل چون جوجه زیر بال وپر گیرد تو را

خاک زیرو رو ندارد پیش عزم عاشقان

هرکجا باشد (بهار) آخر به بر گیرد تو را 

=======================

قصب: نوعی پارچه زیبا که در قدیم از کتان میبافتند

خدنگ:چوبی سخت ومحکم که از آن تیر و نیزه میساختند

 

خیام

 

بیست وهشتم ارذیبهشت روز بزرگداشت حکیم و فرزانه بزرگ عمر خیام است:

گر می نخوری طعنه مزن مستان را

از دست بهل تو حیلت و دستان را

تو غره از آنی که ننوشی می ناب

صد کار کنی که می غلام است آن را

عطار

امروز بیست وپنجم فروردین روز بزرگداشت عطار نیشابوری است.

بدون هییچ توضیحی وبا حس افتخار و غروربه دیداریکی از اشعار او میرویم:

عزم آن دارم که امشب نیم مست

پای کوبان کوزه دردی بدست

سر به بازار قلندر در نهم

پس به یک ساعت ببازم هرچه هست

تا کی از تزویر باشم خودنمای

تا کی از پندار باشم خودپرست

پرده ی پندار میباید درید

توبه ی زهاد میباید شکست

وقت آن آمد که دستی برزنم

چند خواهم بودن آخر پای بست

ساقیا در ده شرابی دلگشا

هین که دل برخاست غم در سر نشست

تو بگردان دور تا ما مردوار

دور گردون زیر پای آریم بست

مشتری را خرقه از سر برکشیم

زهره را تا حشر گردانیم مست

پس چو عطار از جهت بیرون شویم

بیجهت در رقص آئیم از الست

شعرسال نو

ای در دل هر ذره

خورشید ومهت خفته

چون گیسوی فروردین

سر سبز و دل آشفته

سالی دگر آمد هان

ای غالیه نشنفته

تو در غم دریائی

من گوهر ناسفته

تو کینه عیان داری

من مهر تو بنهفته

برخیز و بزن جامی

مشنو که چه ها گفته

هر خنده این شادی

گرد از دل من رفته

نوروز بر همگان فرخنده ومبارک باد

آیین نامه جدید وكالت

 

 

 

 

آمران کین جلوه در کار وکالت می کنند

  چون به خلوت می روند آن را قضاوت می کنند     

دست و پاهای وکیل از بیخ و بن برکنده اند  

دست و پای دیگری بر او عنایت می کنند

پوشش و حفظ عفاف و حجب و خلق              

این چه تعریفی که از لفظ وکالت می کنند

گرچه درمتن قسم احقاق حق و عادلی است

جای دیگر در عمل آن را هدایت می کنند

یا اگر موئی بیافتد از حجاب یک وکیل                      

 خارج از دور قضا ، بهر متانت می کنند

تا بنالد یک وکیل از پای در زنجیر خویش     

هیئتی آماده از دستش شکایت می کنند

دفتر کار وکیلان جای هر بد کاره نیست                   

  ظاهراً چون حکم وی قبل از قضاوت می کنند

با وکیلی اینچنین اندر ترازوی قضا               

  زحمت قاضی چرا هردم زیادت می کنند

حکم و حاکم حاضر و محکوم هم آماده است           

  پس وکیلان از چه بیش از حد سماجت می کنند

گریم اکنون برتمام پیکر و سیمای داد                       

 باچنین ظلمی که در حق وکالت می کنند

آید آن صبحی که خندد آفتاب عدل و داد  

بینم آن دم جمله فرمایان انابت می کنند